تبليغاتX
نگو دوست ندارم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 11:38  توسط اشکان | 

 

 

همیشه از نگاه تو با تو عبور میکنم

 

از اینکه عاشق توام حس غرور میکنم

 

دوباره با سلام تو تازه تازه می شوم

 

با نفس ساده تو غرق ترانه می شوم 

 

این دل اگر کم است ،بگو سر بیاورم

 

یا امر کن که یک دل دیگر بیاورم

 

خیلی خلاصه عرض کنم،دوست دارمت

 

دیگر نشد،عبارت بهتر بیاورم

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 10:27  توسط اشکان | 
آه خدایم:

غم دل با که توان گفت

نفسی نیست که یک دم بگویم دردم

بار الها به که گویم درد را

از چه گویم که جگر سوخته تر از من تنها چه کسی است

به که گویم  دردم که همه زخم مجدد شده اند بر تن من

همه نامردتر از هم شده اند

همه دیوانه صفت می خوانند مرا

همه با من شده اند بیگانه

همه تنهاترم می خوانند

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 10:22  توسط اشکان | 
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 10:15  توسط اشکان | 

تو میری اما غریبش با منه

 

همه غصه هاش اسیرش با منه

 

تو میری اونکه دلش خونه منم

 

تک و تنها مثه مجنون منه

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 10:15  توسط اشکان | 

 


 


وقتی میرفتی چشمانم به قامتت بود ...چه اشنا بود این قامت زیبایت مهربانم...دویدم ...مانع از ادامه دادن راحت شدم...کمر پر غرورم را خم کردم و به پاهات افتادم ...اشک نمیگذاشت ببینم کجا را  میبوسم ولی حسم میگفت کفشهایت است که غرق در بوسه هایم شده بود...اما تو پاهایت را از لبان من دزدیدی به من گفتی ...هرگز...چشمانم که  جایی را نمی دید بالا اوردم و در برق چشمانت که چون خورشید میدرخشید ثابت کردم و گفتم:............................................التماست میکنم................................حالا از اون روز سالهاست که میگذرد و من همچنان چشمانم به چارچوب در التماس دیدنت را طلب میکند ...اما...تو نیستی

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 10:14  توسط اشکان | 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 16:3  توسط اشکان | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 10:59  توسط اشکان | 

تو ای مغرورترین" فردا روز محاکمه ی توست ، اعدام یا حبس ابد جزئیات خیانت

 

 معلوم نیست ، اما اثر انگشت تو روی قلبی شکسته پیدا شد اگر میدانستم به

 

واسطه ی سرقت محبت مرا در دادگاه چشمانت محاکمه خواهی کرد و خود به

 

قضاوت خواهی نشست و مرا به جرم صداقت و مهربانی از همه چیز محروم خواهی

 

کرد و به پشت میله های زندان تنهایی خواهی انداخت هرگز چشم به سوی  

 

 پنجره ی همیشه غمگین چشمانت نمی گشودم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 10:56  توسط اشکان | 
هر وقت خواستي بدوني كسي دوست داره تو چشاش زل بزن تا عشقو تو چشاش ببيني...اگه نگات كرد عاشقته...اگه خجالت كشيد برات ميميره...اگه سرشو انداخت پائين و يه لحظه رفت تو فكر بدون كه بدون تو ميميره.......ميدونم الان رفتي تو فكر زندگي اجبار است...مرگ انتظار است...عشق يک بار است...فکر تو تکرار است...جدائي دشوار است...کاش گناهي کنم که مجازاتش تبعيد به قلب تو باشد
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 10:51  توسط اشکان | 
 

p>